http://115simoorgh.ParsiBlog.com
مجله دانستنیهای فوریتهای پزشکی سیمرغ
| ||
اون به پولش رسید اما من... (مجموعه خاطرات تکنسین فوریتهای پزشکی تبریز)
[ پنج شنبه 94/12/20 ] [ 12:45 صبح ] [ جمال رضایی اوریمی ]
[ نظرات () ]
خاطره دیدن مرگ با چشمان تکنسین (مجموعه خاطرات تکنسین فوریتهای پزشکی تبریز)
[ پنج شنبه 94/12/20 ] [ 12:43 صبح ] [ جمال رضایی اوریمی ]
[ نظرات () ]
خاطره درگیری با همراه بیمار (مجموعه خاطرات تکنسین فوریتهای پزشکی تبریز)
[ پنج شنبه 94/12/20 ] [ 12:40 صبح ] [ جمال رضایی اوریمی ]
[ نظرات () ]
خاطره بیمار روانی و سلاح سرد (مجموعه خاطرات تکنسین فوریتهای پزشکی تبریز)
[ پنج شنبه 94/12/20 ] [ 12:37 صبح ] [ جمال رضایی اوریمی ]
[ نظرات () ]
اولین ماموریتم با چاشنی لبخندی تلخ (مجموعه خاطرات تکنسین فوریتهای پزشکی تبریز) قبل از عید سال 1394 بود , بعنوان کار دانشجوئی تو پایگاه شماره 2 مراغه شروع به کار کردم, حس هیجان داشتم و مسئولیت تکنسین فوریت رو بخوبی احساس میکردم, خیلی برام مهم بود که کارهای درمانی رو خوب انجام بدم, اما این ماموریت بهم یاد داد که باید در کنار کار عملی, خیلی باید به روحیات بیمار نیز توجه کرد و همش کار درمانی و پزشکی نیست. [ پنج شنبه 94/12/20 ] [ 12:35 صبح ] [ جمال رضایی اوریمی ]
[ نظرات () ]
خاطره جا ماندن از آمبولانس (مجموعه خاطرات تکنسین فوریتهای پزشکی تبریز)
[ پنج شنبه 94/12/20 ] [ 12:34 صبح ] [ جمال رضایی اوریمی ]
[ نظرات () ]
خاطره دخالت در کار درمان بیمار (مجموعه خاطرات تکنسین فوریتهای پزشکی تبریز)
[ پنج شنبه 94/12/20 ] [ 12:29 صبح ] [ جمال رضایی اوریمی ]
[ نظرات () ]
خاطره لبخند خشکیده روی لبان تکنسین (مجموعه خاطرات تکنسین فوریتهای پزشکی تبریز)
[ چهارشنبه 94/12/19 ] [ 11:46 عصر ] [ جمال رضایی اوریمی ]
[ نظرات () ]
خاطرات پرسنل اورژانس 115 زاینده رود شبی از شبهای داغ مرداد ماه بود .شبی که در شیفت اورژانس موتوری بودم و پایان ساعت کاری ام هشت و نیم شب بود . وقتی به اتاق فرماناعلام کردم که زمان کاری من تمام شده و در حال ترک محل مستقری هستم از اتاق فرمان به من اعلام شد چون واحد امدادی مستقر در محل مرکز در مأموریت است باید هم چنان در محل مستقر باشم . [ پنج شنبه 93/11/16 ] [ 11:0 صبح ] [ جمال رضایی اوریمی ]
[ نظرات () ]
خاطرات پرسنل اورژانس 115 خبر بد یک روز پاییزی روزپنج شنبه سال هشتادوهفت ساعت شش بودکه زنگ تلفن پایگاه به صدادرآمدهمکارم تلفن رابرداشت. بعدگفت باتوکاردارند گوشی راگرفتم برادرم [ پنج شنبه 93/11/16 ] [ 10:58 صبح ] [ جمال رضایی اوریمی ]
[ نظرات () ]
|
![]() ![]() | |
[ قالب وبلاگ : ایران اسکین ] [ Weblog Themes By : iran skin] |